مردی که ...
مثل لباس کهنه دلش بید خورده بود
مردی که داغِ هرچه بگویید خورده بود!
روحش خبر نداشت که بی برگ و باریش
آب از کدام ریشهء تردید خورده بود!
در ازدحام خاطره سر باز کرده بود
زخمی که مهر باطل تمدید خورده بود!
اول کتاب قلب خودش را مرور کرد:
روی حروف فاصله تشدید خورده بود!
آخر نشست، پیش خودش خوب فکر کرد
«آدم» همیشه غصهء تبعید خورده بود
با یک «هوا» ی تیره نمی خواست سر کند
چشمش دوباره باز به خورشید خورده بود
در جذبهء دو چشم طلا سیب دیده بود
«حوا» رسید! جیغ…! و نشنید! خورده بود…!
مژگان عباسلو
برچسب ها : مثل لباس کهنه دلش بید خورده بود ( مژگان عباسلو ),
امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
برچسب:
نویسنده: اشکان محمودی